دو سال پیش، نیمهشب
مردی خسته از کار، در حال بازگشت به خانه بود.
وقتی به جلوی آپارتمان محل سکونتش رسید، چهار نفر را دید که با عجله و آشفتگی از ساختمان خارج شدند.نه مکثی، نه توضیحی، نه حتی نگاهی به پشت سرشان.فقط رفتند.انگار چیزی راجا گذاشته باشند.
چند لحظه بعد، بوی دود در هوا پیچید.و بعد.شعلههای آتش، ساختمان را بلعیدند.
دختر مرد داخل ساختمان بود.
او تلاش کرد وارد شود،اما دود غلیظ و حرارت، راه را بست.فریاد زد…دستهایش سوخت…اما پیش از آنکه کسی بتواند نجاتش دهد،دخترش در آتش جان باخت.
پروندهی آتشسوزی تشکیل شد.
بازپرس، علت حادثه را اتصال سیم برق فرسوده اعلام کرد.هیچ متهمی شناخته نشد.و قاضی، پرونده را مختومه اعلام کرد.
برای قانون،ماجرا همانجا تمام شد.
اما برای پدر…همهچیز از همان شب شروع شد.
او شروع به تحقیق کرد.با همسایهها حرف زد.گزارشها را دوباره خواند.و با کمک دوست صمیمیاش یک تکنسین برق به حقیقت رسید.
حقیقت این بود که،سیمکشیها عمداً دستکاری شده بودند.
چهار نفر،برای کاهش هزینهها و افزایش سود،ایمنی را حذف کرده بودند.و وقتی فاجعه رخ داد،با پول، تهدید و دروغ،همهچیز دفن شد.
قربانیان؟آدمهای بیگناه.و دختری که فقط اشتباه زمان و مکان رامرتکب شده بود.
مرد فهمید،قانون برای بعضیها نوشته نشده است.
پس تصمیم گرفت قانون خودش را بسازد.
نه دادگاه.نه زندان.بلکه… عذاب.
با کمک دوستش،بازی طراحی کرد.نه برای مردم عادی،بلکه برای کسانی که باعث مرگ دیگران شده بودند و هرگز تقاص نداده بودند.
بازیکه در آن،هر تصمیم،هر اشتباه،و هر دروغ،بازتابی از کاری بود که قبلاً انجام داده بودند.
اینجا،هیچکس بیگناه نیست و خروج،،همیشه به معنای نجات نیست.
و اینگونه بود که عذاب آغاز شد.
نظراتمشاهده 1 نظر
اولویت نمایش، با نظرات بروز تره!
×مهرناز
03 اردیبهشت 1405
بازی قشنگی بود حیف شد جمع شد امیدوارم دوباره سانس بدن
بازی قشنگی بود حیف شد جمع شد امیدوارم دوباره سانس بدن
بازی قشنگی بود حیف شد جمع شد امیدوارم دوباره سانس بدن
آیا این دیدگاه مفید بود؟
شما هم نظر خود را بنویسید
نظر شما پس تایید توسط سایت در لیست نظرات نمایش داده خواهد شد