هنگامی که اولین پرتوهای گرم آفتاب بر پیکر سرد زمین می تابد تا جان تازه ای به او بدهد و هنگامی که نسیم صبح گاهی از جنگل های انبوه می گذرد و به اراضی پهناور سرزمین پادشاهی می رسد تا طراوت را برای آن به ارمغان بیاورد!
هنگامی که کشاورزان برای شروع یک روز کاری دیگر شاد و سر حال به میدان شهر آمده و به همدیگر سلام می کنند و هنگامی که پرندگان نغمه های دل انگیزشان را سر می دهند تا نوید یک روز آرام و پر نشاط را به همگان بدهند، آن سوی سرزمین های پادشاهی، وارکور، جادوگر سیاه، باردیگر بر بلندای برج سرد سنگی اش ایستاده است و به صدای چکاچک شمشیرهای اسکرال ها که در حال مشق نبرد هستند، گوش می کند و با مشتی گره کرده به آن سوی مرزها خیره شده است. او با چشمانی پر غضب، تنها به یک چیز می اندیشد، نابودی بی قید و شرط و تمام و کمال اندور!
نظرات
شما اولین نظر را بنویسید
با ثبت نظر خودتون به سایر افراد علاقهمند به این بازی کمک کنید.